باز هم تنهایی

حوصله ام حسابی سر رفته، اما با اینوجود خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم کلاسمون از شنبه شروع میشه نه امروز، یعنی بال درآوردم!!

اما این چند روزه دلم میخواست سر بذارم به کوه و بیابون، نه فامیلی، نه دوستی چه دوست دختر چه دوست پسر، هیشکی نبود 4تا کلام باهاش حرف بزنم، یه آدمی که چارتا حرف مشترک داشته باشیم، حرف بزنیم اگه شد بریم بیرون قدمی بزنیم اگه شد چیزی بخوریم.... هیچی ........ واقعا اینهمه تنهایی نوبره برا خودش......

اینی که میگم هیچی نیست جز بزرگترین حسرت و آرزوی زندگی من... این که یکی توی زندگیم باشه که بتونم باهاش حرف بزنم، ببینمش و از حرف زدن باهم لذت ببریم...

بعضی وقتا فکر میکنم شاید من لیاقتش رو نداشتم که هیچ کس نیست... اگه یه نفر هم پیدا شد ...................... خب هیچی، با خودم قرار گذاشتم که حرفشو نزنم!

خسته شدم، خیلی خسته شدم........

/ 1 نظر / 15 بازدید
نسیم

گشنگ نوشتی عزیزم. به من هم یه سر بزن