قصه سال به سر رسید

قصه سال 91 هم به سر رسید....

سالی که با همه خوبیها و بدیهاش بخشی از زندگی و خاطرات ماست، و ما هم بخشی از این تاریخ.

نمیگم الان با شادی و شادمانی دارم به استقبال سال جدید میرم، نه هرگز، اما با وجود چیزهایی که منو توی این سال به شدت آزرد، چیزهایی هم بود که به شدت خوشحال کرد، یکیش و قشنگترینش تولد یه دختر ناز و دوست داشتنی توی جمع فامیل ما بود. دختری که در آغوش گرفتنش یادم انداخت (اونم بدجوری) که چقدر دلم میخواست منم مادر بودم!

دومیش هم چیزی بود که اصلا به من ربطی نداشت، مخصوصا الان، اما اون روزا وقتی دیدم آدمی که برام خیلی مهمه به چیزی که میخواست رسیده خوشحالم کرد (اگه اینجا نوشتم اینو شاید برا اینه که همین الانم وقتی بهش فکر کردم به لبام لبخند آورد)

روزای موفقیتهای کوچیک و کم اهمیت خودم که چون براشون تلاش کرده بودم منو خوشحال کردن، و شاید یه خاطره خنده دار اون شبی بود که از کلاس میومدم خانومی از پشت به من نزدیک شد تا از من بپرسه ژاکتم رو کی بافته؟! و منم توی اون تاریکی نمیدونم چرا به اون خانم بدجوری ظنین شدم و فقط گفتم خودم و از دستش فرار کردم!!! نیشخند نمیدونم چرا اونقدر ازش ترسیدم!!!

کاش آخرین شب سال، همیشه آدم یه خواب میدید، یه خواب که بهش میگفتن توی سالی که گذشت کجاها اشتباه کرده و کجاها نه، فقط همین، اونوقت شاید آدم برای سال بعدش میتونست تصمیمات بهتر و بجاتری بگیره!

****************************************

روی یکی از این پارچه نوشتهایی که شهرداری زده ، نوشته بود:
دلت را بتکان، غصه هایت که ریخت، تو هم آنها رو فراموش کن.

با همه وجود آرزو میکنم،در سال جدید این دلتنگیها از دل من جدا بشن ، نه فقط برای من که برای همه ی کسانیکه که به هردلیلی دلشون تنگه!

سال نو مبارک! ایام به کام و لبتون همیشه خندان باد!

/ 1 نظر / 14 بازدید
غزاله

زهره جونم سال نو مبارک. امیدوارم سالی پر از شادی و لبخند و موفقیت پیش رو داشته باشی [قلب]