نوستالژی!

عصری اخبار، گزارش نشون داد از میدان پانزده خرداد و بازار و این حرفا که پیاده راهش کردن و کالسکه و ماشین دودی توش در حال حرکته!
بعد اینکه کالسکه چی بوق مخصوصش رو میزنه، خانم گزارشگر یه چیزی میگه توی این مایه ها که: " صدای بوقش حس نوستالژی داره " !!!!!!!!!!!!!!! یکی نیست بگه خانم مگه شما چند سالته که صدای بوق کالسکه تهران قدیم یا بهتر بگم طهران به شما حس نوستالژی میده؟!!! تازگیها انگار مد شده همه از خودشون حس نوستالژی در وَ کنن!!!

مثل اون برنامه مسخره ای که کارتونا قدیمی که وقتی بچه بودیم هم، از دیدنشون همچین مشعوف نمیشدیم رو به خوردمون میداد بعد طرف پیامک میزد: واااااااای مُردم از بس یاد فسقلگیم افتادم ! فلانی 20 ساله از neverland!
البته خنده دارش این بود که این برنامه خودش بالاش علامت میزد +30!!!! بعد طرف از 15 سالگی دیدن این برنامه بهش حس نوستالژی میداد!  و یکی هم نبود بپرسه مگه شما چند بار "اسب چوبی دوانی" مسافر کوچولو، "یافتن عسل برای مادر" پسر شجاع، خانواده دکتر ارنست و قسمتهای غم انگیز هاچ و نل رو که مخصوص عزاداری بودن رو دیدی!
به این میگن نوستالژی واقعی!!!!

******************************

توی فیلم نامه های خیس، پسر داستان هروقت میومد لباس عروسایی که دختر داستان آماده کرده بود رو ازش تحویل بگیره، دختر براش غذا و چایی آماده میکرد و بهش میداد و یه چند کلمه هم باهم حرف میزدن!
آخر فیلم پسر عشق ساده دختر رو باور میکنه و بله دیگه!(البته این همه ی داستان نبودااا )ولی فکر کنم اینکه توی این فیلم باور شد که یه دختر هم حق داره کسی رو دوست داشته باشه و به مراد دلش برسه برا این بود که کاگردان فیلم یه خانوم بود!
خلاصه خوب شد که اون دختره من نبودم، وگرنه پسر دستپخت منو میخورد و ..... میرفت!!

/ 0 نظر / 18 بازدید