سلام
بالاخره کتاب جدیدم یعنی پل شکسته رو خوندم. و حالا وقت چیه........... معرفی کتاب:
پل شکسته نوشته فیلیپ پولمن.
کتاب سرگذشت دختریه به نام جینی . جینی شانزده ساله شه و با پدر سفیدش (چون خودش سیاه پوسته) در خونه ی ساحلی شون زندگی میکنه. اونو پدرش زندگی آرومی دارن و روابطشون باهم کاملا خوب و دوستانه است. جینی عصرها در یه رستوران کار میکنه ، و عاشق نقاشیه. اما اتفاقاتی زندگی آروم اون و پدرش رو دستخوش تغییر میکنه. یه روز جینی از زبان صمیمی ترین دوستش ریانان میشنوه که پدرش یه زمانی در زندان بوده و این موضوع همزمانه با ورود زنی از سازمان خدمات اجتماعی به خونه ی اونهاست. جینی دلیل حضور این زن رو درک نمیکنه ، آیا اون اومده که جینی رو از پدرش جدا کنه؟ آیا پدرش واقعا در زندان بوده و اومدن این زن به همین موضوع مربوط میشه؟ اما حقیقت اینه که جینی برادری داره که در جایی دیگه زندگی میکنه و جینی از وجود اون هیچ اطلاعی نداشته و حالا اون برادر باید بیاد و با اونها زندگی کنه و این آغاز ماجراست .

ریانان خیلی دلسوزی میکرد ، اما نه برای جینی ، بلکه برای رابرت مرموز.
در حالی که چشم های زیبایش پر از اشک شده بود گفت: تصور کن تموم عمرش رو با مادرش سرکرده و کس دیگه ای رو نمیشناسه، بعد مادرش سرطان می گیره و می میره. پس مجبوره خونه ش رو ترک کنه و بره با غریبه ها زندگی کنه. حتماْ خیلی براش سخته.
جینی ساکت بود و کمی شرمنده. در واقع خیلی احساس شرمندگی می کرد ، چون اصلاْ این بخش قضیه رو کاملاْ نادیده گرفته بود.
گفت: آره دوست داشتم بدونم چطور آدمیه. کاش اون زن رو بیشتر می شناختم- منظورم مادرشه. پدربزرگ و مادربزرگ خودم رو هم همین طور. میدونی ، خیلی عجیبه. یه بار پیش اونا موندم، اما دیگه ندیدمشون. دیگه حتی نه نامه ای نوشتند نه چیزی. پدر هم هیچ وقت از اونا حرفی نمی زنه.