نویسنده : زهره ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

سلام

بالاخره کتاب جدیدم یعنی پل شکسته رو خوندم. و حالا وقت چیه........... معرفی کتاب:

 پل شکسته نوشته فیلیپ پولمن.

کتاب سرگذشت دختریه به نام جینی . جینی شانزده ساله شه و با پدر سفیدش (چون خودش سیاه پوسته) در خونه ی ساحلی شون زندگی میکنه. اونو پدرش زندگی آرومی دارن و روابطشون باهم کاملا خوب و دوستانه است. جینی عصرها در یه رستوران کار میکنه ، و عاشق نقاشیه. اما اتفاقاتی زندگی آروم اون و پدرش رو دستخوش تغییر میکنه. یه روز جینی از زبان صمیمی ترین دوستش ریانان میشنوه که پدرش یه زمانی در زندان بوده و این موضوع همزمانه با ورود زنی از سازمان خدمات اجتماعی به خونه ی اونهاست. جینی دلیل حضور این زن رو درک نمیکنه ، آیا اون اومده که جینی رو از پدرش جدا کنه؟ آیا پدرش واقعا در زندان بوده و اومدن این زن به همین موضوع مربوط میشه؟  اما حقیقت اینه که جینی برادری داره که در جایی دیگه زندگی میکنه و جینی از وجود اون هیچ اطلاعی نداشته و حالا اون برادر باید بیاد و با اونها زندگی کنه و این آغاز ماجراست .

به تدریج و در طی داستان جینی میفهمه که پدرش واقعیت های زیادی رو از اون مخفی کرده، رازهایی که فاش شدنشون هم به سوالهای بیجواب ذهن جینی جواب میده هم باعث میشه اون به شناخت بهتری از خودش و حتی پدرش برسه.
***************
راستش نمیتونم راجع به موضوع کتاب بیشتر از این توضیح بدم چون با توضیح بیشتر قصه رو باید لو بدم.
این کتاب در هفده فصل و ٢۵٨ صفحه تنظیم شده، ترجمه کتاب کار آقای فرزاد فربد  هست که واقعا ترجمه خوب و روانیه. این کتاب رو انتشارات پنجره چاپ کرده.
به نظر من که کتاب خوبی اومد ، داستان پرکشش بود مخصوصا از فصل ١٠ به بعد که داستان کاملا در حال گره گشاییه. فکر میکنم وقتی کتاب رو بخونید ، در حالی کتاب رو می بندید که از اتفاقات داستان و روابط شکل گرفته بین آدمها لبخند رضایت به لب دارید. حداقل من که اینطوری بودم.
در ادامه مطلب هم چند سطری از کتاب رو میذارم( البته کتاب رو اتفاقی باز میکنم هرچی بود مینویسم)
فعلا تا بعد.......بای بای

ریانان خیلی دلسوزی میکرد ، اما نه برای جینی ، بلکه برای رابرت مرموز.

در حالی که چشم های زیبایش پر از اشک شده بود گفت: تصور کن تموم عمرش رو با مادرش سرکرده و کس دیگه ای رو نمیشناسه، بعد مادرش سرطان می گیره و می میره. پس مجبوره خونه ش رو ترک کنه و بره با غریبه ها زندگی کنه. حتماْ خیلی براش سخته.

جینی ساکت بود و کمی شرمنده. در واقع خیلی احساس شرمندگی می کرد ، چون اصلاْ این بخش قضیه رو کاملاْ نادیده گرفته بود.

گفت: آره دوست داشتم بدونم چطور آدمیه. کاش اون زن رو بیشتر می شناختم- منظورم مادرشه. پدربزرگ و مادربزرگ خودم رو هم همین طور. میدونی ، خیلی عجیبه. یه بار پیش اونا موندم، اما دیگه ندیدمشون. دیگه حتی نه نامه ای نوشتند نه چیزی. پدر هم هیچ وقت از اونا حرفی نمی زنه.



  

کلمات کلیدی :معرفی کتاب