نویسنده : زهره ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠

یه وقتایی آدم دلش تنگ میشه, اما غمی به دل راه نمیده چون میدونه همه چیز درست میشه, روبراه روبراه !

یه وقتایی آدم دلش تنگ میشه, اما میدونه تنها یه راه وجود داره, اینکه به دلتنگیش عادت کنه, چون نمیشه -و گاهی وقتا نباید- چیزی رو تغییر داد. و تو می مونی و لبخند و سکوتی که از رضایت نیست, اما چاره ای هم نیست!

*******************************

این روزا دلم بدجوری .... تنگ شده! میام و میرم، آن میشم، آف میشم، میدونم کسی اونور خط منتظر نیست، فقط این دل منه که تنگ شده! افسوسدل شکسته



  





نویسنده : زهره ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠

این چند وقت اخیر یه موردی واقعا چشمگیر بوده، اونم آمار افرادیه که دارن در به در دنبال سالاد الویه میگردن، اونم در محیط سایبری!!!! حالا دنبال چی هستن هنوز دقیقا مشخص نشده، اینکه دنبال دستور پختن، دنبال یه مارک خوب و خوشمزه ان، دنبال ارزش غذایی و کالری الویه ان، it is not clear at all!!

فقط همین معلوم شده: اینکه عده ای توی گوگل تایپ میکنن سالاد الویه، و گوگل هم اونا رو یه راست میفرسته وسط وبلاگ من، که 5 سال پیش همچین روزایی ( قمری اش رو میگم البته) یه پست نوشتم درباره افطاریمون توی دانشکده و نوشتم الویه دادیم!! از 20 مورد بازدید اخیر وبلاگ من 8 موردش مربوط میشده به الویه که خب... چی بگم دیگه!!!مژه

***********************************

این روزا تنها کاری که میکنم اینه که یه روز درمیون، صبحها پاشم برم کلاس زبان و بیام!! همین و والسلام! اما این حوصله مان است که بدجوری به قل قل افتاده و سرریز شده !! افسوس

***********************************

از وقتی این سریالای امسال ماه رمضون رو دیدم دیگه حتی توی اتاق خودمم احساس امنیت نمیکنم، حالا فکر کن همه روح ها مثل امیرحسین چشم پاک نباشن!! استرس وووووووووووووووووی!! نیشخند چه شود!!!

***********************************

خب فعلا همین دیگه بای بای



  





نویسنده : زهره ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠

دلم میخواد یه چیزی بنویسم، اما چی؟... نمیدونم متفکر فقط میدونم دوست دارم بنویسم، دوست دارم باشم، دلم نمیخواد اینجا بی حال و روز و نانوشته باقی بمونه. یاد روزای شلوغی و برو بیای وبلاگم بخیر... روزایی که میخوندم و خونده میشدم... هرچند که حالا تنهام و کسی به من سر نمیزنه، اما وقتی اینجا آپ میشه، احساس میکنم که زنده ام... احساسات عجیبی دارم منتعجب

************************************

زنگ زدم بپرسم که خانوم امتحان تعیین سطح کی هستش؟ فوری گفت: شنبه ساعت یک بیایید برای تعیین سطح!! گفتم ساعت یک نمیتونم! گفت: ساعت ۵ ونیم بیایید. اسمتون؟!! ابرو

حالا شنبه تعیین سطح دارم. باید درس بخونم که ترم پایین تر از اونی که هستم نیفتم. خب چرا نگفتم نمیام، بنداز یه روز دیگه!!!! یول

************************************

بـــــــــــــــابـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاجون من، من دو ســــــــــــــــــــــاله سینما نرفتم، یکی بیاد بریم سینما دیگــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!!!!!!!خیال باطل

تا بعد...بای بای



  





نویسنده : زهره ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠

هرچند که فکرم مشغوله، اما دلم آرومه، یا شاید بهتره بگم آرومتر شده...

امروز خوب بود...

فقط همین...

***************************

صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.
و خاصیت عشق این است.

 

پ.ن: مثل اون اوایل وبلاگ نویسی که همیشه آخر نوشته هام یه شعر میذاشتم...



  





نویسنده : زهره ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

وقتی نوجوون بودم، خیلی اهل فیلم دیدن بودم، یادمه بزرگترین تفریحم سینما رفتن و خوندم مجله سینمایی بود. اون موقع مجله محبوبم، گزارش فیلم بود. مجله ای که یادمه برای دو شماره در ماه، با 5هزار تومن مشترکش شده بودم و هر دوهفته یه بار منتظر بودم پستچی بیاد دم خونه و از زیر در حیاط مجله رو سُر بده تو و منم با کله برم توی حیاط از همون حیاط شروع کنم به خوندنش.........

یادمه اون سالی که روسری آبی رخشان بنی اعتماد بعد جایزه گرفتن توی یکی از جشنواره های خارجی، اومد توی سینماها، وقتی دفعه اول فیلم رو دیدم، کلی خواهش کردم: که میشه یه دفعه دیگه هم بریم ببینیم؟ و یه بار دیگه هم رفتم سینما و دیدمش...

هنوز صدای عزت اله انتظامی موقع گفتن این دیالوگا توی گوشمه: " خوشبختی اون چیزی نیست که هرکسی از بیرون ببینه، خوشبختی تو دل آدمه "

" کاش ندیده بودمت.... کاش زودتر دیده بودمت...."

..........

همه این زیاده گوییها رو کردم که بگم:

هیچ وقت فکر نمیکردم، همین جمله بشه دیالوگ حال من

"کاش ندیده بودمت..................کاششششششش ....... زودتر ......."گریهگریهگریهگریه

 



  





نویسنده : زهره ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

잊어버리고 싶어

این یعنی دلم میخواد فراموش کنم...

***************************

وبلاگم رو آهنگ دار کردم، آهنگ فیلم کنعانه، دوستش دارم، هم فیلمشو هم آهنگشو. شاید فیلم چیز فوق العاده ای برای دوست داشتن نداشته باشه، اما من دوست دارم، بخاطر اینکه مینای فیلم رو درک میکنم، درموندگی و خستگیش رو، سردرگمیش رو،نارضایتش رو و حتی دلیل مسخره اش رو برای موندن...

منم دلم میخواد برم، راه بیفتم برای رفتن، شاید منم شانس بیارم و دلیلی برای موندن پیدا کنم، بعد منم همونطور بپرسم: "بمونم؟....... بمونم مرتضی"*

و شاید بعد آرامش از راه برسه...

***************************

دلم میخواد فراموش کنم، یادم نیاد دوست داشتنیهامو........... همین

 

پ.ن: * دیالوگ پایانی فیلم کنعان

پ.ن2: احتمالا دیگه خیلی قاطی کردم



  





نویسنده : زهره ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠

نمیدونم این چه عادتیه، ولی آدم، وقتی یه مدتی یه جایی می مونه شروع میکنه دور و بر خودشو شلوغ کردن و همه جور آت و آشغال و چیز میزی رو دور خودش جمع میکنه و اونقدر به این چیزاش دلبسته میشه که فکر میکنه اگه بندازتشون دور، وااااااااااای چه میشود.... درحالی که هیچ نمیشود، و این فقط یه دلبستگی کاذبه، حالا خدا نکنه اسباب کشی هم قسمت طرف بشه، دیگه خر و بیار و باقی قضایا...

خب ما هم که از باقی خلق الله تافته جدا بافته ای نیستیم از این عادتهای بد داریم، حالا هم که اسباب کشیه وو دیگه هیچی.... البته ناگفته نمونه که توی یه حرکت ضربتی به خودم فهموندم که باباجان اینا لازمت نمیشه وو سر خودمو خلوت کردم. البته اینم که میگم خلوت یه بار کتاب بردم که فغان همه رو درآورد خجالت فقط نمیدونم چرا نتونستم از کتابای فیزیک دانشگام دل بکنم، بازم نگهشون داشتم، شایدم چون تکلیفم رو با خودم روشن نمیکنم...انگار هنوز یه کششایی به سمت فیزیک وجود داره ابرو!!!!!

***********

دیروزم یه ٢۵ فروردین دیگه اومد و گذشت، ساکت و بیصدا ، شاید به قول "قیصر" حالا باید بگم ٢٨ سال ندارم، چون حالا میدونم از کل زندگیم دیگه ٢٨ سالشو ندارم!!!!!!!!! امیدوارم بقیه اش پربارتر باشه.  هورا

***********

امروز بالاخره تمام وسایلم رو که میشه کتابام نیشخند توی کمد چیدم، فقط مونده کامپیوترم که اگه ببرمش دیگه از اینترنت نامحدود پرسرعت خبری نیست!!! دل شکسته

پ.ن: حالا من هی کتاب کتاب میکنم خیال نشه خیلی فرهیخته ام. نه بابا من فقط ادبیات داستانی دنیا رو دنبال میکنم، دنبال کتاب داستانی خوبم، همین!



ادامه مطلب