نویسنده : زهره ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۳

از روزی که شروع کردم به وبلاگ نوشتم يه مشکلی بود که تا حالا حل نشده اونم اينه که :
آخـــــــــــــــــه مــــــــــــــــن چـــــــــــــــی بنويسم ؟؟؟؟
و اين ماجرا همچنان ادامه دارد ......................................................................

*************************************************************

آخی!ديروز وقتی داشتم ميرفتم که امتحان مکانيک کوانتوم۱ بدم ياد ۲ ترم پيش افتادم روزی که داشتم ميرفتم امتحان مکانيک تحليلی ۱ بدم و بعدش سربلند از اون امتحان بيرون اومدم  فکر ميکردم اينبار هم اون اتفاق خجسته خواهد افتاد  امـــــــــــا زهی خيال باطل ... که من هرچه را آموخته بودم به يکباره از خاطر بردم و در جواب يک سوال اثباتی چنان خزعبلاتی تحويل استاد دادم که گمان ميرود استاد بقيه سوالات را به خاطر چنين اثباتی بيخيال شود  
البته نه ... همه چيز رو هم فراموش نکرده بودم اما شانس هم نياوردم آخه من با حال مريض و سرماخورده  کلی درس بخونم ... اونوقت از همون يه فصلی که من نخوندم ۲تا سوال بياد آخه اين انصافه ؟؟؟؟؟؟؟
خوب من بقيه سوالا رو جواب دادم ولی برای اون ۲تا سوال کلی دلم ســــــــــــوخت ديگه ۷ تا سوال چی هست که آدم ۳تا شم جواب نده

اينجوری ميشه که جوونای مردم پرپر يا به قولی پرپلاسی ميشن ديگه

************************************************************

کی ميشه امتحانا تموم بشه دلم داره لک ميزه برای اينکه برم کلاس نقاشی .. تازه تو اين ماه برای يه هدف مهم بايد يه نقاشی توپ بکشم که هنوز هيچ کاری براش نکردم آخه اين امتحانا کی تموم ميشه ؟؟؟
پاسخ : ۱ بهمن ( اصلا بی مزه نبود گفته باشم ...) اينا همش به خاطر کمبود موضوع و علاقه به آپ کردنه ديگه !!!

پس تا بيشتر نمک نريختم ...............

اينم بگم که هوا همچنان سرد است

 



  





نویسنده : زهره ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۳

خيلی چيزا نوشتم از اين ترم از اين که چه جوری گذشت ... از اينکه اين آخر ترمی دست ما کوتاه و نمره ۲۰ بر نخيل  از اينکه چقدر همه چی توی اين ترم عجيب غريب بود چه ماجراهايی که ميشه ازش يه فيلم درپيت در اورد .. اما ديدم نه اينا اون چيزايی نيست که دلم ميخواد بنويسم ...اون چیزايی که بعدا وقتی دوباره ميخونمشون از خوندنش لذت ببرم ...
 چند وقت پيش وقتی داشتم اولين نوشته هامو ميخوندم احساس کردم چقدر بهتر بودن نه جمله ها و کلمات نــــــــــــه احساسی که پشت اون نوشته ها بود يه آدمی اونا رو نوشته بود که به همه چيز خوب نگاه ميکرد احساس کردم دلم برای اون آدم تنگ شده ... از اول امسال از عيد به اين ور از بس خودم رو درگير کردم از بس سعی کردم ته و توی همه چيز رو دربيارم تا آروم بگيرم خودم رو يادم رفت ... ميرفتم دنبال آرامش ... اما چه فايده انگار هربار بيشتر ازش دور ميشدم ... نه فقط از آرامش .. از خودم و از چيزا وکسانی که دوسشون داشتم .. شايد خيلی وقتا کارايی کردم که نبايد و باعث شدم اونا از من و کارام ناراحت بشن و من فکر ميکردم درسترين کارا رو ميکنم...
آره اين ترم عجيب با کارای عجيب تموم شده .. اما هيچی که نداشت يه چيزش خوب بود اين که من فهميدم و ياد گرفتم شايدم برام يادآوری شد...
به هوای مسابقه کتابخوانی يه کتاب از جهاد گرفتم هرچند که توی مسابقه اش شرکت نکردم اما يادم اومد که " در باره هيچ چيز داوری نکنم " چون واقعيت رو نميدونم ...
و من داوری نکردم ... و تونستم به موقع يه رفتار خوب داشته باشم و آرامشم رو حفظ کنم و امتحان آزمايشگاه فيزيک ۱ رو خوب بدم پـــــــــــــــــــس :
آفـــــــــــــــــــــــــــــــــرين زهــــــــــــــــــره خانم
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
آه، آيا می توان آغاز کرد
باز اين را ه به پايان برده را؟
می توان در کوچه ها احساس کرد ،
باز بوی خاک باران خورده را؟
 
می توان يک بار ديگر باز هم
بالهای کودکی را باز کرد؟
چشمها را بست و بربال خيال
تا تماشای خدا پرواز کرد؟
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
امروز يه روز بارونيه و منم عاشق روزای بارونی با هوای لطيفش و آدم بد جوری دلش ميخواد بره بيرون و قدم بزنه و دچار احساسات رقيق بشه  اما خب اين روزا به آدمای سرمايی خيلی سخت ميگذره ...خدا کنه همه آدمای سرمايی يه جای گرم و نرم باشن
پس تا بعد ....................


  





نویسنده : زهره ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۳

اينقدر زمان زود ميگذره که وقتی به تاريخ آخرين يادداشتم نگاه کردم اصلا باورم نميشد از ۱۷ آذر تا حالا ننوشتم ... من فکر ميکردم همين هفته پيش نوشتم  ...
اون روزی هم هرچی از نجمه می پرسيدم راجع به چی بنويسم ميگفت : امتحان رياضی فيزيک و تولد غزاله .. گفتم خودت چی مينويسی گفت : امتحان رياضی فيزيک و تولد غزاله ..
اما چون من اين ترم از دست اين امتحانا و کوييزای پشت سر هم دچار از خود بيگانگی شدم نميخوام از امتحان بنويسم هرچند که خدا وکيلی اين امتحان آخری خيلی باحال و در نوع خودش بی نظير بود  اما هيچ چيز اين ترم به اندازه کلاسای حل تمرين کوانتم باحال نبوده و نيست

اين استاد حل تمرين ما روزای اول حسابی جدی  می اومد و جدی ميرفت و با اون هيکلی هم که اون داره ( آخه budybuilding کار ميکنه ) هيچ کس جيکش در نمی اومد الـــا ما  که هيچ احدالناسی حریفمون نيست ...
خلاصه اين استاد يا به قول ما سامی جون يا بهترش که به مرامشم بياد داش سامی حسابی جدی و اخمو بود .. اما اينقدر ما سرکلاسش چرت و پرت گفتيم و خنديديم ( به خيال اينکه نميشنوه اما زهی خيال باطل) و در مقابل سوالهای بی جوابش که ما همين طوری نگاش ميکرديم نجمه پرت و پلا گفت تا بالاخره داش سامی هم کم اورد و اين آخر ترمی حسابی خوش اخلاق شده و اونم سر کلاس همش نيشش بازه ... 
آخرين شاهکار هم امروز بود .. وقتی به قسمت مهم مساله رسيد گفت فهميديد ؟ و من در حالی که سرم پايين بود گفتم :نـــــــــــــــــــــــــه !
داش سامی هم با حالت بسيار متعجب گفت :ههه! بعدشم به نجمه چپ چپ نگاه کرد .... حالا نجمه ميگفت : من نگفتم ... من نگفتم اما خب سامی که باورش نميشد .. گفت خب کی گفت ؟
ـــمن گفتم
اما اين بار چشماش بيشتر باز شد
ــــ خب اين قسمت آخر رو نفهميدم
در اين حالت نيش همه از جمله خودم حسابی باز بود اما نمی دونم چرا فکر کنم همه فکر ميکردن من دارم شوخی می کنم ... شايد چون قسمت آخرش اون قدرا که من فکر ميکردم پيچيده نبود  
اماخب استاد هم با جديت اون قسمت رو دوباره توضيح داد و من فهميدم
و به خاطر همين مرام گذاشتنش بود که من تصميم گرفتم اينجا از اين استاد که خيلی مخه و ما همه جوره جلوش کم مياريم تعريف کنم ..
اما خب کوييزای سامی هم خيلی خوبه .. چون ما با فراغ بال تقلب ميکنيم و اون بنده خدا هم هيچی نميگه ..... خب چی بگه کو گوش شنوا

اما خب چون من دانشجوی خيلی خوبی هستم ... تحت تاثير اين استاد زحمت کش ميخوام برای کوييز يکشنبه خوب درس بخونم تا استاد بيش از اين نااميد و افسرد نشه ...البته اگه بتونم

اما خب چون از هرچه بگذريم سخن دوست خوشتر است بايد بگم که :

امروز تولد غزاله بود ... دختر خوب و نازنازی و وب ديزاينر و فوتو شاپ دون ما .يه دوست خوب که چی بگم دربارش بايد پيشش باشيد تا بفهميد ..

غزاله جون تولدت مبارک!